202.این 2-3 روزه!
جمعه اثاث کشی مامانبزرگه بود و ما رفتیم اونجا ... خیلیییییییییییییی خسته کننده بود ... بابات گفت بذارمت پیش مامانی ولی دلم نیومد اینهمه ساعت نبینمت:) بعدم قرار نبود من برم ولی دیدم فقط یه جمعه س که با همیم و دوست داشتم پیش مرتضی باشم ... خلاصه از 1:30 تا 12:30 شب درگیر بودیم ولی تموم شد بهرحال:) اینم از فنجونهای تو که بالاخره مامانبزرگه پیداش کرد:) اینا رو موقعی که برای مرضی سیسمونی گرفته بود برای نی نی ما خریده بود ... دستش درد نکنه:)

شبش از بس خسته بودی توپ خوابیدی ... شنبه رفتیم خونه ی مامانی یعنی اومدن دنبالمون ... راستی دیروز احمدآقا برامون قهوه ها رو که خریده بود آورد خودمون هم پیداش کردیم تو تهران راستش:) ولی بازم دستش درد نکنه:)
افشین اینا هم بودن و کلی بازی کردی ... گفتم شب راحت میخوابی ولی بیچارمون کردی ... مرتضی هم در اتاق رو بست و خوابیدیم ... هی میومدی سرت رو میذاشتی رو دست من و میخوابیدی قربونت برم:* ولی نمیرفتی تو جات بخوابی ... بالاخره از خستگی خوابت برد ... صبح زنگ زدم به مطب دکتر پروند و گفت یه جور حساسیت داری به سودوافدرین که توی شربت سرماخوردگیه و بعضی بچه ها باهاش هایپ میشن:) ایشالا دیگه راحت بخوابیم:)
امروز هم خاله هانی مهربون اومد پیشمون و با هم رفتیم پیش تائیس جون و لباس گرفتیم باز:دی
این لباس خوشگل رو هم خاله برات زحمت کشیده :) دستت درد نکنه خاله جونی:*

اینم خریدام از تائیس جون:)





202.این 2-3 روزه!
